ملا حسنی در کانادا |
![]() ![]() ![]() ![]() -------------------
------------------- -------------------
------------------- اشتراک در |
جمعه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۵
●
|
___________________________________________________________________________________________________روشهای مبارزه با امریکا:
□ نوشته شده در ساعت ۱۰:۳۱ بعدازظهر توسط ملا حسنی چهارشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۵
●
|
___________________________________________________________________________________________________معادله یک مجهولی: آیت الله فاضل لنکرانی : نگاه کردن زن به بدن مرد ولو به قصد ریبه هم نباشد اشکال دارد(روزنامه آفتاب) من از دیروز که جمله فوق را خواندم دارم با خودم سر و کله میزنم تا آنرا بفهمم. آخه من شنیده بودم که نگاه مرد به بدن زن ممکن است موجب تحریک مرد شود و به گناه بیفتد ولی تا بحال نشنیده بودم که نگاه زن به بدن یک مرد ایجاد اشکال میکند. راستش خیلی به این موضوع فکر کردم. اگر شما هم دقت کنید میبینید این جمله مثل یک معادله ریاضی است که تعدادی پارامتر معلوم دارد و یک مجهول که حاصل جمع همه آنها اشکال شرعی و حرام بودن این عمل است. اشکال شرعی=عامل مجهول + نگاه زن به بدن مرد + مرد + زن حقیقتا من نتوانستم آن پارامتر مجهول را پیدا کنم. یعنی آن چه چیزی است که با نگاه کردن یک زن به بدن مرد ایجاد اشکال میکند. چه اتفاق فیزیکی یا متافیزیکی رخ میدهد که ما آنرا نمی فهمیم؟ از دوران کودکی همیشه مسائل سخت ریاضی و فیزیک و جبر و هندسه را به من میدادند تا حل کنم. استعداد ریاضی ام تا این اواخر خوب بود ولی از زمانی که وبلاگ نویس شدم ظاهرا استعدادم کور شده و دیگر نمیتوانم یک معادله یک مجهولی مثل معادله فوق را حل کنم. امروز وقتی از حل این معادله نا امید شدم به فکرم رسید که چرا از روش های سعی و خطا و آزمایش تجربی این معادله را حل نکنم؟ فورا لباسهای ورزشی ام را پوشیدم و یکراست رفتم استخر. دیدم یه خانومی روی سکوی پرش ایستاده و آماده شیرجه زدن توی استخر است. از همان جلو درب استخر داد زدم: صبرکن صبر کن! یه دقیقه با شما کار دارم. بیچاره سراسیمه از بالای سکو پایین آمد. به او گفتم: ببخشید. من برای حل یک مسئله علمی و ریاضی نیاز به همکاری شما دارم. فرض کنید من یک فوتبالیستم و شما تماشاچی نشسته در استادیوم. خوب به پاهای من نگاه کنید و بگویید چه احساسای دارید؟؟ بیچاره با تعجب نگاهی کرد و گفت: چطور مگه؟ اتفاقی افتاده؟ گفتم: خانم عزیز! لطفا احساس خودتون را بیان کنید. من میدونم که شما با دیدن پاهای من تحریک شدید ولی خجالت میکشید آنرا بیان کنید. درست میگم؟ یک دفعه از شدت خنده منفجر شد و گفت: مطمئنی حالت خوبه؟ آخه کدوم آدم عاقلی با دیدن پاهای پشمالوی یه مرد تحریک میشه. من که یاد پاهای گوریل انگوری افتادم. تحریک چیه؟ حالا پاهای منو بگید یه چیزیه. نگاهی به پاهای او کردم دیدم راست میگه. چرا تا بحال دقت نکرده بودم! تا آدم سادیسم نداشته باشه که اتفاقی واسش نمیفته! من که جواب مسئله را پیدا کردم. شما چطور؟ □ نوشته شده در ساعت ۲:۰۶ بعدازظهر توسط ملا حسنی یکشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۵
●
|
___________________________________________________________________________________________________خاطرات يک گوسفند: (برگرفته از دفترچه خاطرات يک گوسفند) اسم من گوسفند است. پدرم گوسفندی چاق و چله بود که چند سال پيش در حمله گرگ سياهی شربت شهادت نوشيد و به لقا لله پيوست. مادرم را هم به سفر حج بردند که تاکنون از وی خبری نيست. من دوران برهگیام را تحت نظارت اساتيد بزرگ دامپروری با موفقيت سپری کرده و وارد گله دوستان و آشنايان شدم. من از بزغالهها خوشم نمیآيد چون خيلی شيطون و بلند پروازند. برخلاف من که سرم را پايين میاندازم و همان علف جلوی رويم را ميخورم، بزغالهها از درخت و درختچهها بالا ميروند تا مزه برگ درخت را تست کنند. من خيلی قانع و صبورم. کاری به کار بزرگان ندارم. اصلا نميدانم صاحب يا صاحبان من چه کسانی هستند. چرا به من غذا ميدهند يا نميدهند. کاری ندارم که آنها چرا ميخواهند مرا چاق و فربه کنند. غذای مورد علاقه من يونجه با سالاد کاهو و سس آب هندوانه است. گاهی اوقات صاحبم يک دسته يونجه در دستش ميگيرد و راه ميرود و مرا دنبال خود ميکشاند. الان سالهاست که دنبال صاحبم ميدوم تا بلکه به آن مدينه فاضله يونجهای وعده داده شده برسم. از روزی که سياست ما عين ديانت ما شد من هم وارد عالم سياست شدم. روزهای گرم تابستان، صاحبانم زير سايه بان ايوان حياط قديمی مینشينند و در مورد سياست حرف ميزنند و خربزه ميخورند و هندوانه قاچ ميکنند. من هم که در گوشه ای از آن حياط ساکت و آروم نشسته ام، با صبوری به حرفهای آنها گوش ميدهم و در جهت تاييد صحبتهای آنها گاهی ”بع بع“ هم ميکنم. صاحبان مهربانم خربزه را خودشان ميخورند و پوستش را جلو من پرت ميکنند. تا بحال زياد اتفاق افتاده که پايم روی پوست خربزه رفته و ليز خوردم و با کله به زمين افتادم ولی خب چه کنيم ما گوسفندیم ديگه. باز بلند ميشم و همان پوست خربزه رو ميخورم. من گوسفندم. من يک وبلاگ هم دارم. هميشه منتظر ميمانم که صاحبم يک مطلب يا خبری را عليه دشمنانش بنويسد يا به من بگويد تا من هم گوسفندوار آن را ”بع بع“ کنم. گاهی صاحبم از تهران به من زنگ ميزند و ميگويد حالا نزديک انتخابات است بايد زياد بع بع کنی. من هم گوش ميدم و بع بع ميکنم و ديگران را هم به بع بع کردن دعوت ميکنم. دوستیها و دشمنیهای من همه به بر اساس نحوه رفتار صاحبم با ديگران است. اگر صاحبم از کسی خوشش بيايد لابد آدم خوبی است و اگر از کسی بدش بيايد لابد آدم منحرفی است. من گوسفندم. فايده های زيادی برای صاحبم دارم. از پشم و کرکم لباس درست ميکنند تا عيبهای صاحبم پوشانده شود. او را از سرما و گرما حفاظت کند. از پوستم طبل و دهل درست ميکنند تا صدای تبليغات صاحبم گوش عالم را کر کند. وجودم را در قربانگاه مصلحت ذبح ميکنند تا نذر صاحبم ادا شود و کفاره گناهانش شود. من قربانی ميشم تا او به بهشت برود. صاحبم دمبه مرا خيلی دوست دارد. گاهی به دمبه من دست ميزند و ميگويد: ماشالله، خدا بده برکت! من گوسفندم. خيلی هم گوسفندم. □ نوشته شده در ساعت ۱۱:۰۰ قبلازظهر توسط ملا حسنی شنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۵
●
|
___________________________________________________________________________________________________نامهای به همسرم: (اقتباس از نامههای خانوادگی ”ملت ايران“ به همسرش ”جمهوری اسلامی“) همسر عزيز و دلبندم، مدتی است که برايت نامهای ننوشتهام ولی امروز با ديدن نظرسنجی در وبلاگ نقطه ته خط، داغ دلم تازه شد و تصميم گرفتم چند خطی را برايت بنويسم: عزيزم، يادته دوران نامزد بازی چقدر خودت رو لوس ميکردی؟ يادته چه حرفايی ميزدی؟ يادته بمن ميگفتی اگه منو بگيری ، شريک غم و شادیهات ميشم، همدم و مونست ميشم، رفيق و همراهت ميشم؟ يادته بمن ميگفتی اگه منو بگيری برات آزادی و استقلال و رفاه و خوشبختی ميارم؟ يادته ميگفتی توی زندگی آينده ما همه حق حيات دارند حتی کمونيستها؟ يادته ميگفتی ميزان رای ملت است؟ خب. بی انصاف پس چی شد اون همه قول و قرار؟ از فردای همان روز ازدواج منحوسمان در ۱۲ فروردين بيست و هفت سال پيش که ايکاش دستم میشکست و عقد نامه را امضا نميکردم اخلاق تو بکلی عوض شد. اولش گفتی حق نداری با خانوادهات رفت و آمد کنی. با برادرها با خواهرها با ننه با بابا با فاميل با دوست با آشنا. بهانهات همين بود که به يکی انگ ميزدی که اون ليبرال است به اون ديگری ميگفتی کمونيست و تودهای است به سومی ميگفتی اون التقاطی است به چهارمی ميگفتی مزدور و غربزده است و... بعدا شروع کردی کم کم اون روی سگت را بمن نشان دادی. آخ دريغ از يک لبخند! هميشه هر وقت که از کار برميگشتم خونه ميديدم ماتم گرفتی و سياه پوشيدی و داری عزاداری ميکنی. يک روز سالگرد فوت بابات بود يه روز سالگرد دختر عموی پسر خالهات بود يه روز سالگرد چهلم نوه و نتيجه آبجی دامادتون بود... خلاصه مرديم از بس عزاداری فک و فاميلهای تو راگرفتيم. اصلا دل مرده و افسردگی ما بخاطر اين کارهای توست. هنوز عروس تازه بودی که شروع کردی به قر دادن توی در و همسايه. پاک آبروی ما را بردی. اينقدر موقع آويزان کردن رختها روی طناب رفتی بالای پشت بام و سر و سينههات رو به همسايهها نشون دادی و اونها را تحريک کردی تا يه روز اون همسايه عراقی اومد و به تو تجاوز کرد. من بينوا هم بخاطر دفاع از ناموس مجبور شدم با اون مرد گردن کلفت چاقوکش کتک کاری کنم و خونی و آش و لاش شده به خونه برگردم. بعد از اين جريان، دوباره رفتی با مردای ديگه ريختی روی هم. با لبنانیها با فلسطينیها با سياههای آنگولا و بورکينافاسو. بدبختی اينه که پولهای من بيچاره را هم بعنوان کمکهای انساندوستانه به اون مفت خورها ميدادی درحالیکه خودمان از بينوايی با سيلی صورتمان را سرخ ميکرديم. هربار هم که من به اين کارهات اعتراض ميکردم تلافیاش را سر بچهها مون خالی ميکردی. چقدر اونا رو توی زير زمين خونه زندانی کردی. اتوبوس شون را ميخواستی به دره بياندازی و از شرشون خلاص بشی. آخ که خدا ازت نگذره که پتاسيم به يکی شون شياف کردی. ای همسر عزيز! آشپزی و دست پختت منو کشته! بخصوص اين روزها که مرتبا داری بجای نهار و شام بما کيک زرد و اورانيوم غنی شده بخورد ما میدی. ما از گشنگی داريم تلف ميشيم اونوقت ”خانم“ بخاطر چشم و هم چشمی بجای يه لقمه نون و پنير واسه ما کيک درست ميکنه! خجالت هم خوب چیزی والله. ای همسر بی وفا و کچل و بی دندانم! من و تو مثل اون زن و شوهرهایی هستيم که با وجوديکه هيچ کدوم ديگری را دوست ندارد ولی باز هم زير يک سقف سالها باهم زندگی ميکنند. هم تو از من بدت مياد و هم من نميخوام سر به تن تو باشه. تو از من شوهری نجيبتر و صبورتر گير نخواهی آورد. من هم منتظرم تير غيب بخورد توی اون ملاجت تا از شرت راحت بشم. دختر خوشگل و با شخصيت و خانوادهدار و اهل زندگی کم نيست. □ نوشته شده در ساعت ۱۲:۱۲ قبلازظهر توسط ملا حسنی چهارشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۵
●
|
___________________________________________________________________________________________________کرايه کردن دوچرخه در جمهوری اسلامی: (باتشکر از دوست ناديده کوروش عزیز بخاطر ارسال اين عکس)
شرايط لازم برای افرادی که ميخواهند دوچرخه کرايه کنند: - اعتقاد قلبی به قانون اساسی و التزام عملی به ولايت فقيه - مدير و مدبر - متاهل باشد و همسرش حجاب اسلامی را رعايت کند - موقع ويراژ دادن از بين دختران دبيرستانی عبور نکند و بيخودی زنگ دوچرخه را نزند علاوه بر موارد فوق دو نفر معرف از معتمدين محل و چهار شاهد عادل بايد داوطلب را تاييد کنند و متعهد شوند که دواطلب مورد نظر از دوچرخه برای اهداف خلاف شرع و ترویج فحشا و منکرات استفاده نخواهد کرد□ نوشته شده در ساعت ۱:۵۳ بعدازظهر توسط ملا حسنی یکشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۵
●
|
___________________________________________________________________________________________________تحريم های اقتصادی عليه استکبار جهانی: از آنجا که ما ديگه ناسلامتی ابرقدرت هستهای شديم و قرار است ادبيات ما در برخورد با دنيا متفاوت از روال سابق باشد، تصميم گرفتيم در يک اقدام متقابل، تحريمهای اقتصادی شديدی را عليه استکبار جهانی شامل امريکا و کشورهای اروپايی و متحدانشان را به مرحله اجرا دربياوريم: الف) تحريم فروش نفت و فراوردههای نفتی به امريکا و اروپا - با اعمال اين تحريم، زندگی روزمره در امريکا و اروپا مختل شده و هرج و مرج باعث سقوط دولتهای استکباری خواهد شد. همه اتومبيلها در اتوبانها بدلیل تمام شدن بنزین متوقف خواهند شد و مردم مجبورند با الاغ به سر کار خود بروند. کشتیها و هواپيماها از رده خارج شده و مردم برای مسافرتهای دور و نزديک از گاری و درشکه و يا فرغون استفاده خواهند کرد. مثلا همين آقای البرادعی اگر بخواهد برای بازديد از فعاليتهای اتمی ما از ژنو با قاطر به تهران بيايد حدود سه سال طول خواهد کشيد که البته تا قبل از رسيدن او به ايران، دوره خدمتش در سازمان جهانی انرژی اتمی هم تمام شده و بازنشسته خواهد شد و مجبور است دوباره اون همه راه را با قاطر برگردد. - همچنين با تحريم فروش فراوردههای نفتی نظير قير و مازوت و نفتالين و د.د.ت.، اوضاع زندگی در اروپا و امريکا حسابی شير تو شير ميشود. کمبود ”نفتالين و د.د.ت.“ باعث شيوع شپش و کک در شلوار خارجیها خواهد شد و آنها مجبورند يک گوشهای بنشينند و خودشان را بخارانند. اون وقت ميفهمند که دشمنی با ما چقدر برايشان گران تمام شده. ب) تحريم فروش تجهيزات و وسايل استراتژيک و پيشرفته - از امروز صدور ”کيسههای پلاستيکی“ زباله به کشورهای اروپايی و امريکايی (حتی امريکای لاتين) ممنوع است. بگذار تا با اعمال اين تحريم خارجی ها مجبور شوند از اين به بعد آشغالهای خود را توی بقچه بپيچند و سر کوچه و خيابان بگذارند. آن وقت است که با ديدن هزاران بقچه در کوچه و خيابان شهرهای خود به اين حقيقت پی ميبرند که بهتر است تسليم شوند و دست از دشمنی با ما بردارند. - بهيچ وجه منالوجوه نخواهيم گذاشت از ايران ”دسته بيل“ به آن کشورها صادر شود. از اين به بعد خارجیها مجبور خواهند شد باغچه حياط شان را با بيلهای بدون دسته شخم بزنند تا دستشان تاول بزند. چشمشان کور ميخواستند اينقدر از حقوق بشر دم نزنند. - محال است اجازه دهيم حتی يک بسته ”پفک نمکی“ به کشورهای اروپايی و امريکايی فروخته شود. بگذار حالشان گرفته شود. اينقدر بچههاشون نق بزنند تا مجبور شوند برای تهيه پفک نمکی برای کودکانشان به نزد ما بياييند و معذرتخواهی کنند. - تحريم صدور ”گوشتکوب“ در انواع و اقسامش به کشورهای مذکور بسيار موثر و کوبنده خواهد بود. با اعمال اين سياست، نه تنها کشورهای اروپايی و امريکايی بلکه کل دنيا را در انزوا قرار خواهيم داد. آنها زمانی که ميخواهند گوشت کوبيده آبگوشت شان را بکوبند و به گوشتکوبهای ما نياز پيدا ميکنند قدر ما را خواهند فهميد و مجبور ميشوند بچهشان را به درب خانه ما بفرستند که بگويد: ببخشيد. اون گوشتکوبتان را يه دقيقه به ما قرض ميديد؟ (برگرفته از دفترچه خاطرات رئيس جمهور محبوب) □ نوشته شده در ساعت ۱۰:۱۶ قبلازظهر توسط ملا حسنی جمعه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۵
●
|
___________________________________________________________________________________________________گپی با انيشتين:
اخيرا يکی از دوستان عزيز که در امور احضار روح مردگان و رمالی و جادوگری و اينجور چرت و پرتها تبحر خاصی دارد زحمت کشيده و روح مرحوم آلبرت انيشتين را برای ما احضار کرده تا با او چند کلامی صحبت کنيم و گپ بزنيم. با تشکر از رمال عزيز! - آلبرت جون! چطوری؟ توی بهشتی يا جهنم؟ - اول بمن بگو اين احمدی نژاد کيه؟ که منو به خاک سياه نشونده و بدبختم کرده؟ - چطور مگه؟ - راستش من تا دو سه روز پيش وضعم اينجا خوب بود. بعد از مرگ من رو بخاطر خدمات ارزندهای که در علم فيزيک داشتهام يکراست به بهشت بردند. آنجا وضعمان خوب بود. کسی کاری به کار ديگری نداشت. البته از آن حوریها چيزی به ما نرسيد چون از بدشانسی ما يه آخوندی از طریق پارتی بازی و دوز و کلک خودشو به بهشت رسونده و از زمان ورودش به بهشت مهلت به ديگران نميده، همه حوریها را تصرف کرده. لامصب معلوم نيست اومده بهشت استراحت کنه يا فيلم پورنو بازی کنه! خلاصه اوضاع ما توی بهشت خوب بود تا اينکه چند روز پيش دوسهتا از سربازان گمنام عرش الهی آمدند و مرا چشم بسته بردند. توی راه منو حسابی کتک زدند. هرچی می پرسيدم: بابا چرا ميزنيد؟ جرمم چيه؟ من که به حوریها نگاه هم نکردم آخه چرا ميزنيد؟ جواب ميدادند تو را بجرم معاونت در مسموم کردن امام رضا دستگير کرديم و بايد به جهنم بروی. خلاصه از دو سه روز پيش که اون احمدینژاد کيک زرد را به امام رضا داد و باعث مسموميت آنحضرت شد من را به جهنم منتقل کردند. الهی که اون احمدینژاد به تير غيب بياد که منو بدبخت کرد. شما نميدونيد جهنم چه جاييه. خيلی گرمه. در اينجا هرروز صبح کله سحر بيدارمون ميکنند ميگن اول بايد نماز بخوانيد. بعد راس ساعت ۶ صبح بجای صبحانه با يک قيف بزرگ قير مذاب توی دهانمان ميريزند. لامصب اين ماموران نیروی انتظامی جهنم هم در مورد ساعت با هم اختلاف دارند. بعضی شون ساعت شون را يکساعت جلو کشيدند بعضی ها هم ساعت شون به وقت قديمه. حالا اين اختلاف باعث شده تا ما دو بار قير مذاب بخوريم. يکبار به وقت قديم و يکبار هم به وقت جديد. خلاصه خيلی سخت ميگذره. اينجا هم مثل جهنم ايرانیها نيست که يک روز قيف باشد قير نباشد. يکروز قير باشد قيف نداشته باشند. يکروز هم قيف هست هم قير ولی مامور عذاب مرخصی باشد. يکروز هم قير هست هم قيف هم مامور ولی يادشان رفته کبريت را بياورند تا قير را گرم کنند و.... - آلبرت جون! شنيدی احمدینژاد توی ايکی ثانيه اورانيوم رو غنی کرده؟ - من کاری به اين حرفا ندارم ولی جون من يکی بره اون کيک زرد رو از دست اون بگيره. ميترسم يه ملت را مسموم کنه. اينجا کم گرفتاری داشتيم اين احمدینژاد هم برامون دردسر درست ميکنه. آقا جان! از قول من بگيد من تئوری نسبيت ام را ديگه پس گرفتم. من ديگه پدر انرژی هستهای و شکافت اتم نيستم. پدر بمب هستهای احمدینژاد است. □ نوشته شده در ساعت ۱۲:۱۷ بعدازظهر توسط ملا حسنی پنجشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۵
●
|
___________________________________________________________________________________________________آحرين خبر: اعلام آمادگی کامل ايران برای ساخت تجهيزات اتمی برای کشورهای اروپايی (ايسنا) بر اساس گزارشات رسيده رئيس جمهور محبوب طی نامهای به سران کشورهای اروپايی و همچنين ژاپن ، چين و روسيه اعلام نمود که اگر کشورهای پيشرفته در راه اندازی مراکز هستهای خود دچار مشکلات فنی و کمبود دانش فنی هستند و مثل خر توی گل ماندهاند ايران حاضر است با سه سوت در آن کشورها چرخه کامل غنی سازی راهاندازی نمايد تا آن بندگان خدا هم به حق مسلم خود برسند. آقاجان! هراشکال و ايرادی داشتيد از ما بپرسيد. خجالت نکشيد! □ نوشته شده در ساعت ۳:۱۸ بعدازظهر توسط ملا حسنی سهشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۵
●
|
___________________________________________________________________________________________________خبر خوش هستهای: ملت مسلمان ايران! خواهران و برادران! امروز ميخوام به شما خبر خوشی بدهم. بايد صراحتا و با قاطعيت اعلام کنم که ديگه تموم شد. امروز شما بايد افتخار کنيد که حق مسلم خودتان را گرفتيد و ديگه حق و حقوقی نداريد. من از همين جا به همه اقصا نقاط عالم و بخصوص روستاهای اطراف گرمسار مژده ميدم که برويد امشب جشن بگيريد و حوشحال باشيد و خودتون را قلقلک بديد و قهقهه بزنيد چون ما به تکنولوژی هستهدار دستيابی پيدا کرديم. من البته نبايد در اينجا اسرار نظامی خودمان را برای شما فاش کنم ولی چون خيلی خوشحال هستم و احساساتی شدم عيبی ندارد ميگم: مراحل دستيابی ما به فنآوری هستهای و حق مسلم در دو فاز تئوری و عملياتی بود. در فاز تئوری ما بحمدالله با عنايت خاص حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجهالشريف و با همت و زحمات شبانهروزی دانشمندان بسيجی خودمان که در پايگاه بسيج مسجد محله نارمک نگهبانی ميدهند موفق شديم يک کتاب علوم دوران دبستان را پيدا کرده و برروی آن کارهای تحقيقاتی و مطالعاتی در سطح پيشرفته انجام بدهيم که نتيجه اين تحقيقات سنگين و فشرده اکتشاف اين نکته بود که اورانيوم در رديف آخر جدول مندليف قرار دارد و ميتواند غنی شود. در فاز عملياتی باز هم با اتکال به خدا و دعاهای مقام معظم رهبری موفق شديم يکی از آن دستگاههای سانتريفوژ را از روی کاتالوگش (که به زبان خارجی بود و مترجم های خارجی نتوانستند آنرا ترجمه کنند، برادران بسيجی ما با کار شبانه روزی توانستند آنرا از روی ديکشنريهای جيبی ترجمه کنند) را شناسايی و بوسيله ابزارهای فوق العاده پيچيده مثل انبردست و چکش و آچارپيچ گوشتی جعبه آن دستگاه را با موفقيت بازکنيم. همانطور که لطف خدا هميشه يار و ياور ما بوده اين بار هم در کمال حيرت و تعجب کارشناسان خارجی گروه دانشمندان بسيجی ما موفق شدند سيم برق دستگاه را پيدا کرده و دوشاخه آن را به داخل پريز برق فرو کنند. من بايد اين خبر موفقيت آميز را با اين جمله تکميل کنم که موفقيت ما از اين حد هم فراتر رفت و ما بحمدالله موفق شديم کليد خاموش و روشن کردن دستگاه را پيدا کنيم و با توکل بخدا در کمال ناباوری آنرا حرکت داديم که بصورت معجزهآسايی دستگاه در ميان فرياد اللهاکبر حاضران روشن شد و ما به تکنولوژی هستهای دستيابی پيدا کرديم ولی چون اصولا ما طرفدار صلح و اين جور چرت و پرتها هستيم ونميخواهيم بمب اتم درست کنيم فورا همان کليد را زديم و دستگاه را خاموش کرديم و دوباره دستگاه را داخل جعبه گذاشتيم و برديم توی انبار قرار داديم. حالا من به همه دنيا اعلام ميکنم که از امروز ما همه فعاليتهای هستهای خودمان را تعطيل کرديم و همه خرت و پرتهای هستهای را ريختيم توی يه انبار و درش را قفل کرديم و کليدش را هم قورت داديم. لذا از اين به بعد شورای امنيت سازمان ملل بايد پرونده ما را پاره کند و آن را داخل بخاری نفتی سازمان ملل بياندازد تا ما از دستش راحت بشيم. در ضمن اين موفقيتهای ما و اعلان تعطيلی هيچ ربطی به ضرب العجل شورای امنيت ندارد. (برگرفته از دفترچه خاطرات رئيس جمهور محبوب) □ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳۱ بعدازظهر توسط ملا حسنی یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۵
●
|
___________________________________________________________________________________________________احمدینژاد دستگير شد!: حوادث- بنا به گزارش خبرگزاريها شب گذشته احمدینژاد معروف به محمود خوشگله دستگير و روانه زندان شد. بر اساس اظهارات ضد و نقيض يک مقام مسئول که نخواست نامش فاش شود اين اقدام در پی شکايت عدهای از مردم استانها صورت گرفت که ميگفتند: بابا يه نفر جلو اينو بگيره. هروقت مياد شهرستان ما اينقدر حرفای خندهدار ميزنه که ما از خنده غش ميکنيم و آمبولانس مياد ما رو ميبره بيمارستان. بابا يکی بداد ما برسه. مُرديم از بس پول دوا و درمان و بيمارستان داديم. ما از دست اين آقا شاکی هستيم. از سوی ديگر بر اساس گفتههای شاهدان عينی ماموران نيروی انتظامی موقع دستگيری نامبرده از جيبش مقداری شی نورانی، يک بسته اورانيوم به ارزش نامعين ،نخود و کشمش، تيرکمان و چند فقره ته سيگار پيدا کردند که ضميمه پرونده مشاراليه گرديد. بنا به گزارش خبرنگار ما متهم به هنگام دستگيری به ماموران خدوم نيروی انتظامی پيشنهاد رشوه داده و گفته پول نفت رو به سر سفرهتان میآورم ولم کنيد برم. گزارشات تکميلی بمحض دريافت به اطلاع خوانندگان محترم خواهد رسيد.
□ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳۱ قبلازظهر توسط ملا حسنی شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۵
●
|
___________________________________________________________________________________________________مقايسه فرهنگها از نقطه نظر فحش خوردن: شناخت فرهنگهای ملل مختلف روشهای زيادی دارد ولی يکی از علمیترين روشها، مطالعه بر روی حساسيت آدمها در لحظه فحشخوردن است. اين خارجیها فحش خورشون خيلی مَلَسه. يعنی اگر شما صدتا فحش آبدار هم به آنها بدهی کک شون نميگزد و عصبانی نميشوند. اصلا ملتی به اين بیرگی و بیغيرتی من نديدم. به همه شما دوستانی که در خارج زندگی ميکنيد توصيه ميکنم برای آزمايش هم که شده همين امروز يا فردا توی خيابون به يه خارجی بدون دليل فحش بدهيد. نترسيد هيچ اتفاقی نمیافته. بعضي هاشون که مثل ماست فقط شما رو نگاه خواهند کرد و شانههاشون را بالا مياندازند و از کنار شما رد ميشن. بعضی ديگه زير لب يه چيزايی ميگن که شما بطور واضح نميشنويد ولی منظورشان اين استکه خيلی باحال بود. دستهای ديگه از اونها که يه خورده غيرتیترند شروع ميکنند همان فحش را نثار شما ميکنند ولی اصلا و ابدا جرات شاخ و شونه کشيدن و دعوا کردن را ندارند. من اين آزمايش را صد بار توی خيابونهای تورنتو انجام دادم هيچ اتفاقی نيفتاد شما هم انجام بديد. برعکس اگر به ما ايرونیها يه نفر فحش بده اينقدر عصبانی ميشيم که تا دل و روده طرف را بيرون نريزيم و تا خشتکش را جر نديم ول کن نيستيم. خيلی که صبور باشيم و بخواهيم با طرف مدارا کنيم فقط با يه مشت يه بادمجون زير چشم طرف ميکاريم تا از کبودی زير چشمش تا يه هفته يش مردم خجالت بکشه و ديگه از اين غلطها نکنه. اصولا ما نسبت به فحش خيلی حساس هستيم مثلا اگر خدای نکرده خدای نکرده زبانم لال کسی به ما بگويد ”خر“، ما فورا تصور ميکنيم که واقعا خر هستيم ولذا خون جلوی چشمان ما را ميگيره و حال طرف رو ميگيريم در صورتيکه فحش فقط ”حرف“ است و واقعيت ندارد. يا مثلا اگر يه خارجی انگشت ميانی دستش را بما نشان بدهد خيلی عصبانی ميشويم چون تصور ميکنيم اون انگشت واقعا به ماتحت ما فرو رفته و ما دردمون گرفته ولذا عصبانی ميشيم و دستمان را تا آرنج به طرف حواله ميکنيم!
□ نوشته شده در ساعت ۱۱:۲۴ قبلازظهر توسط ملا حسنی سهشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۵
●
|
___________________________________________________________________________________________________حکايت: حتما ميدانيد در احکام شرعی ما ”آفتاب“ يکی از پاک کنندههای نجاست است يعنی مثلا اگر چيزی نجس شده باشد معمولا آنرا آبکشی ميکنند تا پاک شود و اگر آب نبود از ديگر مطهرات مثل آفتاب استفاده ميکنند. ميگن يه حاج آقايی تک و تنها در بيابانی ميرفت . بعد از مدتی پیاده روی حسابی نياز به قضای حاجت کرد لذا همانجا نشست و کارش را کرد و چون ميدونست کسی اون اطراف نيست خواست از آفتاب برای پاک کردن خود استفاده کند لذا دولا شد و ماتحت مبارک را بسمت آسمان گرفت تا خوب آفتاب بخورد. در همين هنگام يک شکارچی که در چند فرسخ دورتر با دوربيناش در جستجوی شکار بود، چشمش به اين منظره افتاد. ولی چون فاصله زياد بود تشخيص نداد که اين چجور جانوری است. با خودش گفت: گورخر است؟ گور خر که اينقدر سفيد نيست؟ بزغاله است؟ بزغاله که اينقدر گرد و تپل نيست. گوساله است؟ گوساله که اينجوری نيست. هرچه به مغزش فشار آورد که اين چه جور جانوری است که تا بحال نديده فایده ای نداشت. خلاصه تصميم گرفت تيری به آن جانور عجيب و غريب شليک کند. همينکه ماشه تفنگ را کشید تيرش درست به وسط هدف خورد، ديد شکار مورد نظر چهار دست و پا به زمين افتاد و دست و پا ميزند. خودش را بسرعت به محل رساند. همينکه نزديک شد فهميد ای داد بيداد! چه غلطی کرده! زده ماتحت يه حاج آقا رو خونين و زخمی کرده و حاجی در حال آه و ناله کردن است. فورا بالای سرش رفت و با حالت ترس و لرز گفت: حاج آقا! خيلی معذرت ميخوام. باور کن اشتباهی زدم. خيال کردم حضرتعالی کره خری، کره بزی، گوسالهای چيزی هستيد. نميدونستم جنابعالی برای هواخوری تشريف آورديد توی بيابون و داريد حمام آفتاب ميگيريد تا بدن مبارک برنزه شود. خيلی ببخشيد. حالا اجازه بديد شما رو ببرم اورژانس تا مداوا کنند. حاج آقا که از درد در حال موت بود گفت: مرد مومن! این حرفا رو ول کن. بجای اين حرفها بمن بگو آيا آن گلولهای که داخل من کردی نجس بود يا قبلا آنرا آبکشی کرده بودی؟ □ نوشته شده در ساعت ۱۰:۲۶ بعدازظهر توسط ملا حسنی یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۵
●
|
___________________________________________________________________________________________________احکام شرعی سبزه گره زدن: (عکس از: وبلاگ انديشه نو) مسئله ۱+۱۲ : گره زدن سبزه در يوم الله سيزده بدر از افضل عبادات است و تاکيد زيادی بر انجام اين فريضه شده است بطوريکه در بعضی از روايات آمده که هر گره زدن در چمنزارهای پارکها و ميادين برابر است با هزار سفر حج و هزار بنده را آزاد کردن و دوباره اسير کردن. مسئله ۱+۱/۱۲ : واجب است خانم های مجرده و مطلقه حتما در انظار عمومی گره بزنند تا مشتری زودتر يافت شود و غائله زودتر ختم به خير شود مسئله ۱+۲/۱۲ : حرام است نشستن و گره زدن زيرا خوف آن ميرود که با نشستن و يا دولا شدن خانمها که معمولا دکمه بالايی پيراهن يا مانتو شان باز است اون دوتا چيزهای خوشمزه مورد توجه چشمان تيزبين مومنين متعهد قرار گيرد و آب از لب و لوچه آن برادران عزيز آويزان شود. مسئله ۱+۳/۱۲ : اگر نعوذبالله خانمی نشسته چمنی يا چمنهايی را گره زد و آن چيزها رويت شد بر او حد واجب است و بايد به يکنفر بگويد او را حد بزنند به هر اندازه که کفايت کند و دلش بخواهد. مسئله ۱+۴/۱۲ : بنابر احتياط واجب خانمها بايد چند تا گره مختلف در چند مکان جداگانه بزنند چون احتمالا بعد از مناسک سيزده بدر و بازگشت به منازل، مامورين نيروی انتظامی ايدهم الله تعالی به چمنزارها هجوم برده و گره های خلق الله را باز ميکنند و ممکن است کمی از چمنها را هم بخورند. مسئله ۱+۵/۱۲ : واجب است آقايان مجرد و غير مجرد ازفاصله دور خانمهايی را که دارند گره ميزنند را زير نظر گرفته و بدون فوت وقت کار را تمام کنند. (منظور اين استکه فقط شماره تلفون بگيرند نه کاری ديگر نعوذبالله) مسئله ۱+۶/۱۲ : شادی کردن در سيزده بدر و دمبل و ديمبول کردن و خدای نکرده اعمال شنيعی همچون کوفته تبريزی خوردن يا باربيکيو درست کردن و زدن و رقصيدن در فضای آزاد و گوش دادن به موزيکهای اجنبی و غير آن حرام است. در ضمن اگر گره گزار شک کرد که دوتا گره زده یا اصلا گره نزده باید فورا برود روانپزشکی تا معاینه شود. حتما چیزی توی ملاجش خورده. آخه آدمی که اینقدر شک میکند و شکاک است که نباید شوهر کند. □ نوشته شده در ساعت ۱۱:۵۲ قبلازظهر توسط ملا حسنی شنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۵
●
|
___________________________________________________________________________________________________بيوگرافی ”ماست“: اينجانب ”ماست“ در خانوادهای متوسط لبنياتی زاده شدم. دوران خردسالی و کودکی را در ممههای مامان جونم که گاو شيرده و با تقوايی بود گذراندم. دروس حوزوی را در يکی از گاوداریهای اطراف رباطکريم به اتمام رساندم و برای اخذ مدرک دکترا از يک شرکت پنير سازی معتبر دانمارکی پذيرش گرفتم ولی چون يکنفر در يک جايی از دانمارک کاريکاتور توهين آميزی کشيده بود از رفتن به دانمارک و ادامه تحصيل منصرف شدم ولی در عوض تصميم گرفتم در يک کارخانه ماست زنی در يافتآباد به کارگری مشغول شوم. در آنجا برای اينکه خيلی چاق و پرچربی بودم وارد قسمت دستگاه گريزازمرکز شدم تا چربيهايم گرفته شود و بقول معرف لاغر و خوش تیپ بشم. اتفاقا اسم اون دستگاه گريزازمرکز هم سانتريفوژ بود. رفتن توی اون دستگاه همان و احساس نياز به انرژی هستهای کردن همان. وقتی از قرنطينه سانتريفوژ آزاد شدم رفتم ميدان پاستور ساکن و با يه مشت باکتری مردنی بنام مخمر ريختم روی هم و شدم ماست. من از اول با دنيا آبم توی يه جوب نميرفت. هميشه با همه دعوا داشتم. همه دلشون ميخواست بزنند ماستم بريزه. اخيرا بسرم زد که بزنم به سيم آخر و حقم رو ازشون بگيرم. بايد حق منو بدن. آخه اينقدر زحمت کشيدم. اينقدر عرق ريختم. اينقدر بيل زدم تا شدم ”ماست“. حالا هم حق و حقوقم رو ميخوام. انرژی هستهای حق مسلم منه. منِ ماست، در مقابل همه دنيا میايستم و از حق مسلم خودم دفاع خواهم کرد. البته خاصيت ما ماستها اين استکه است که در مقابل فشارها وا میرويم و بالاخره موضوع ”حق مسلم“ رو يه جوری ماستمالی ميکنيم. خوشبختانه من در کشوری زندگی ميکنم که قيمت و ارزش من ،يعنی يک سطل ماست، هرسال افزايش میيابد. بطوريکه هر آدم بدبخت و بيچارهای ديگه نميتونه برای سير کردن شکمش منو بخره و با نون بخوره. با اين وضعيت اداره کشور و نرخ تورم بحمدالله ”ماستخور“ مردم گرفته شده و ” نون و ماست“ شده غذای اغنيا و پولدارها. در عوض قيمت مواد مخدر هر ساله سير نزولی داشته و باعث شده افراد بيشتری بسمت اعتياد بروند. خلاصه من کجا و مواد مخدر کجا؟ بعضیها ميگن حتی اگه امريکا هم به من حمله نکنه، من خود بخود میتُرشم و بوی گَندم همه جا رو ميگيره ولی من که مثل بعضی دخترخانومهای مجرد نيستم که اينقدر کله شقی کنم تا بترشم. من هرجا لازم باشه اجازه ميدم منو بخورن. بعضی مواقع اجازه من هم لازم نيست. همينطوری منو ميخورن. من اينقدر ميگم: انرژی هستهای حق مسلم ماست است که مردم بينوای روستاها که توی خانههای خشت و گلی زندگی ميکنند و با يه زلزله کن فيکون ميشن يادشون بره که اونا هم حق و حقوقی مهمتر از حق مسلم من دارن. بهمين دليل در تاريخ نقش ” ماست“ در تحولات سياسی و اجتماعی ايران ثبت خواهد شد. من خيلی ماستم!
□ نوشته شده در ساعت ۱۱:۵۴ قبلازظهر توسط ملا حسنی
|